تبليغاتX
تک سفر

تک سفر

 

امروز شمارنده دوندگی لحظات زندگی ام عجیب چرتکه می اندازد و گام زمان به میعادی از جنس سفر نزدیک می شود،هنوز گل مبهم باور را مبهوت می نگرم در حالیکه لمس خارهایش دستان دلم را به جویی از خون بدل می کند،دیگر جسمی باقی نیست و روح آغشته به این رنگ زیبای سرخ عاشقی شده است،وصال با همان غروب یخی و عقربه هایی که خود می گریستند قلبم را می لرزاند و توان رفته ام را بیش از پیش می ستاند،کاش می شد من نیز سفر کرده ای می شدم که نویدش پایان انتظاری ست از جنس تولد...

 

 




تیک تاک این روزها

می نوازد ملودی سیاه را

و من نقاش سپیدی ها بودم

نپذیرفتم خطوطی تیره

طرحی از دلواپسی و درد

و کوهی از دلتنگی ها

هان،تو ای رهگذر خطوط من

نمی دانی،مقصود چیست

بخوان بنام معبود

و بنشان در وجودم دلگرمی.

 

 

 

 

*نوشتهای خودم*

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 0:54 توسط زهرا| |

 

خسته ام،

آنقدر خسته ام و بی مهابا سخنان دلم سر به طغیان برداشته اند که گویی آسمان سطح خواهد گشت و زمین سقف،اما دیگر در"تک سفر" ،دل خسته گی ها،تشویش ها و کلمات خالصانه دلم را به یادگار نخواهم نگاشت و اگر سطری باشد بخش اندکی از آن خواهد بود،از اینک تا بعد،تا روزی که برگی از روزگارم ورق بخورد شاید چند جمله کوتاه،یا سپید گونه هایی از جنس نزدیک به "نو" و نه ماهرانه خواهم نگاشت.

 

 

 

 

ای آشنایان غریبه

نه تو ای رفیق

در این بیغوله نشینی دنیا

میان ترنم بهار و خزان

و رفتار بی ادراک آدمها

این منِ کوچک

قلم بر دوش

در پس انشعاب گذشته

پاک می کنم گوارای رود

و دریای مواج افکارم را

از من بُگریزید و بُگذرید.

 

 

 

 

*نوشتهای خودم*

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 21:12 توسط زهرا| |

 

کورور کورور خستگی را در پیاله روزمرگی هایم جمع کرده ام،دیگر نیازی نیست بر سر راه لحظه هایی گران بنشینم و ناله کنان ُدر گرانبهای آرامش را گدایی کنم،آری مستمندی هستم در پی دانه ای سکه ی باور،آرامش و شاد زیستن،و این خواهش بزرگ را جز از معبود بی همتا ندارم،زیرا تنها  اوست که از آسمان بی کران رحمتش می باراند و مرا که زانو زده ای هستم بر درگاه لایزالش نوازش می کند،قصد ندارم واژگانی بیارایم که سبدی از ناشکری را بر ایوان زندگی ام بنهد،

می دانم که او بخشیده است بی دریغ،می دانم مستور کرده است جامه نا زیبای عیب هایی سرشار را از این موجود حقیر،امید دارم به درگاه  مهربان و بی انتهایش،مدتها این مکانِ کهنِ دلتنگی هایم را یاد نکرده بودم،نمی دانم کدام حکمت واقع شده است که این روزها،در این ثانیه هایی که وسعت ارزشش بسی شگرف است،آمده ام تا این واژه های رنگین را برای باری دیگر بر این کاغذ تیره حک کنم...

 مدتهاست گامهای اندیشه و احساسم حول دردانه جایگاهِ قلمِ کوچکم نگردیده است و اینک سر تقصیر فرود آورده و جانانه چُنانِ نوزادی که نیاز به نوازش حامی خویش دارد،بهانه این مامن کهنه را می گیرد،آمده ام بار دیگر با بلوری شکسته از دل در دستانی خسته و کوله ای از هراس در برابر طوفان آینده.. 

 

 

 

با دلی خسته و سرد

و سری بسته ز درد

کوله  باری بی برگ

آمده است این منِ بد

بی مهابا نگران

در پی اش اشک روان

و دلی چنگ زده از این دّوّران

آمده است این منِ بد

دستی کوته ز نشاط

گامی کوچک ز حیات

و نگاهی کیش و مات

آمده است این منِ بد

.

.

.

پروردگارا،

بیش از اینها ویران

 آمده ام،

در آغوشت پناهم ده...

 

 




*نوشتهای خودم*

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 19:36 توسط زهرا| |

Design By : Night Melody